چرا دیگر کسی سراغ مارا نمی گیرد.
مگر ما همان عاشقان کوی یار نبودیم که بر سایه سارهر خانه تاجی از
عشق بر افراشتیم و مثل
مرغکان پر بسته بر در هر خانه تنها به جرم عاشقی داوطلبانه قربانی
شدیم؟
آنگاه که از هر خانه عاشقی بیرون می پرید وبر معشوق غوغا سر می
داد
آنگاه که زینت سنگ فرش هر خیابان تنها اشک و خون بود و درختان از
اشک عشاق سیر آب می شدند
و قد علم می کردند و حال همین درختان مظلوم دیروز درختان تنومند
امروزند که هر کدام خود مامنی
امن برای عشاقند.
حال چه شده که دیگر کسی سراغ مارا نمی گیرد.
کوچه مرده
مرغ به قربانگاه نمی رود
اشکی نمی چکد و درختی پا نمی گیرد
چه شده که همه از هم می گریزند و به جای مهر و عاطفه تخم نفرت و دو
دلی و دورویی در زمین کاشته
می شود؟!!!!!!
مگر ما همان عاشقان و دلدادگان قدیم نیستیم
مگر کوچه همان کوچه نیست
پس چرا دیگر نهال عشقی جوانه نمی زند و اگر هم در این بین نهالی
خودرو بخواهد عرض اندام کند آنرا
ریشه کن می کنند.
نمی دانم تقصیر چیست یا تقصیر کیست ولی این را می دانم که این بی
وفایی از عشق نیست
نه تقصیر عاشق است نه معشوق چرا که قصه دلدادگی همیشه پا بر
جاست.
اینو خودم گفتم چطوره؟؟؟؟؟؟
دوستان
و به کدامین گناه حضرت عشق
ما را حکم به عاشقی داد ؟؟؟
حکمی که از آن گریزی نبود و ما رفتیم و رفتیم
و در این راه فقط
آه و اشک معشوق!
شوق دیدن یار...
انتظار و انتظار!!!
چشمان به خون نشسته ی معشوق در فراق یار
و دلی زار دیدیم!!!
ولی...
باز هم فرجام نخواستیم و کودکانه اصرار به اجرای حکم کردیم
بی خبر از اینکه این اشد مجازات بود...
عاشقی
به جاش یه دونه از متنایی که خودم نوشتمو میذارم نظر بدین ولی خدایی نظر بدینا که بفهمم بازم به من سر می زنید مرسی دوستتون دارم ![]()
شادی
Did you know that it's easier to say
what you feel in writing than saying it
to someone in the face? But did you
know that it has more value when
you say it to their face?
و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيارآسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست
اماارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است
خواهند کشید
شاید...
به حبس ابد مجازات شوی
جزئیات جنایت تو معلوم نیست
اما اثر انگشتانت را بر روی
قلبی شکسته یافته اند.
هر دوی ما جهنمی شدیم
تو به جرم دزدیدن دل من و
من به جرم اینکه تو رو به جای
خدا می پرستیدم...
(برای همه ی عاشقایی که مهمون وب لاگ من می شن...)
گر زمان بگذارد
عشق بی پایان را
..شادی..
گفت سر خریت....
از یکی پرسیدن تو چرا عاشق شدی ؟
گفت بخاطر زندگی....
اما هیچ کدام نمی دانستند که زندگی
همین خریت هاست.....
(شهاب)
بايد باور کني هميشه همينطور است يکي مي ماند تا
روزها و گريه را
حساب کند يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد اشک هايت
را پشت پايش
بريزي رسم روياها همين است که تنها بماني با اندوه
خويش روزها و گريه
ها را به آسمان خالي ات سنجاق کني بايد باور کني که بر
نمي گردد.
زشتي کرد
اجرش ميدهند باستان کاران تباني کرده اندعشق را هم
باستاني کرده اند هرچه انسانها طلايي تر
شدند عشق
ها هم موميايي تر شدند اندک اندک
عشق بازان کم
شدند نسلي از بوزينگان آدم شدند .
عمريست هواي خانه ام بارانيست صد چشمه درون چشم
من زندانيست
درياچه ي خونست که در آن عمريست غرقيم و ز ساحل
شبهي پيدا نيست
آرامش و طوفان همه جا با درياست درياي دل اما
همه جا طوفانيست
ديوانه در اين شهر قدم نگذارد اين شهر که بازار غمش
مجانيست لبريزم
از امواج پريشان احوال اوضاع غم انگيز تنم بحرانيست
پرهاي پرستوي
دلم نمناک است اين نقطه ولی شروع يک ويرانيست.
دوستت دارم
خرس گفت: الان وقت ندارم
ولی
نمی دانست که عمر جیرجیرک سه روز است...
دوستای خوبم من یه مدت نبودم ولی دوباره اومدم .
راستی خوش اومدم مگه نه...![]()
خوب یه چند نفری از دوستام بیوگرافی منو می خواستن
یه ذرش رو براتون می گم :
شادی ۲۲ سالمه از تهران در حال حاضر دانشجو زبانم...
بسه دیگه راستی من شاید یه چند وقتی دوباره غیبم زد تعجب نکنید
بر می گردم...
به این فکر کن که یک نفر هست که تو برایش یک دنیایی
و
آن من هستم...
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق
نیم رسوا عاشق اندر ماله خود استاد نیست
عشق یه چیز کور نیست! عشق باید روشن باشه! عشق اصلا" تو روشنایی جوونه
می زنه!عشق از سر ناچاری نیست! عشق باید خودش یه چاره باشه!
عشق میدون عمل وسیعی لازم داره! عشق زمان لازم داره!
اونی که تو یه جای کوچیک و یه زمان کوتاه به وجود می آد عشق نیست!
اون کسی که می ره تا عاشق بشه به عشق نمی رسه!
عشق باید خودش بیاد!
اون پسر یا دختری که منتظره تا مثلا"عصری از خونه بره بیرون و یکی را ببینه و
تا یکی اومد طرفش عاشق بشه بعد بشینه تو خونه و نوار بذاره و گریه کنه دنبال
عشق نمی گرده! می خواد بازی کنه! می خواد بگه من مثلا"بزرگ شدم! اما این
طوری نیست! باید خیلی چیزا آماده بشه تا یه عشق پا بگیره!
اون وقت دو خط موازی چشماشون به هم افتاد در همون یک نگاه قلبشون تپید ومهر
همدیگروتو سینه جا دادند.
خط اولی نگاه پر معنایی به خط دومی کرد و گفت:
ما می تونیم زندگی خوبی داشته باشیم.
خط دومی از شدت هیجان به خود لرزید .
خط اولی ادامه داد.... و خونه ای داشته باشیم توی صفحه دنج کاغذ.....
من روزا کار می کنم...... می تونم خط کنار یک جاده باریک و متروک باشم....
یا خط کنار یک نردبون........
خط دومی گفت:منم می تونم خط کنار یک گلدون باشم یک گلدون چهار گوش پر ازگلهای
سرخ...... یا خط کنار یک نیمکت خالی توی یک پارک کوچک و خلوت......
وای چه شاعرانه!!!
تو همین لحظه معلم فریاد زد:
دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
و بچه ها تکرار کردند.
نمی دونم برای همه این جوریه یا فقط شانس منه. به هر حال کاشکی یه طلسم داشتم
تا باهاش اونو رام خودم می کردم و به هر سو می خواستم می کشوندم.
وای ... فکرشو بکن در این صورت من بزرکترین آدم دنیا می شدم چون زمان رو داشتم.
ـــ شادی ـــ
نمی دونم تا حالا پیش اومده یه نفرو دوست داشته باشین اما طرف
خودش روحشم خبر نداشته باشه؟
آره می دونم خیلی سخته ولی خوب ......
نمی دونم آخه چرا جوونای امروز اینجوری شدن شانس منه دیگه![]()
آخه چرای وقتی یه نفر از کسی خوشش می یاد حرفی نمی زنه و طرفو
می ذاره تو خماری؟ می ترسه؟ خجالت می کشه؟ یا شایدم ...
نمی دونم چرا تو جامعه ما یه دختر نمی تونه به یه پسر بگه دوست دارم
باید زجر این عشق رو تحمل کنه به امید اینکه شاید اون پسره هم ازش
خوشش بیاد تازه بازم ....
ای بابا...
تنها آرزویم غرق شدن است با اینکه می دانم
هیچگاه در یای چشمانت مرا نمی بلعد.
(اینو خودم گفتم![]()
)
قبل از هر چیز ممنونم که نظراتونم برام می فرستین ... دوست خوبم پیمان خوشحالم که از باز دید کنندگان وب من شدی در ضمن من منتظر نوشته های قشنگت هستم و با کمال میل آنها را در وبم قرار می دم.
با ازدواج مرد روی گذشته اش خط می کشد و زن روی آ ینده اش.
(نظر تو چیه؟؟؟؟؟ آره خودتو می گم....)
دوستای خوبم من یه مدتی به خاطر امتحانات نمی تونم مطلب بنویسم ولی یکی از دوستای خوبم این شعر زیبا رو برام فرستاده که من بذارم تو وب لاگم مرسی امین جان و پوزش به خاطر تاخیر در ثبت آن.
تو هم با من نماني
برو ، بگذار بازگردم
دلم ميخواست ميشد با نگاهت قهر ميكردم
برايت مينويسم
آسمان آبيست
دلم تنگست
وچنديست
دارم با خودم ، با عشق مي جنگم
اگر ميشد برايت مينوشتم
روزهايم را
و سهم چشم هايم را
سكوتم را
صدايم را
اگر ميشد براي ديدنت دل دل نمي كردم
اگر ميشد
كه افسار دلم را ول نمي كردم
دلم را مينشانم جاي يك دلتنگيه ساده
كنار اتفاقي كه شبي ناخوانده افتاد
هميشه بت پرستم
بت پرستي سخت وابسته
خدايش را رها كرده
بچشمان تو دل بسته
توهم حرفي بزن
چيزي بگو
هرچند تكراري
بگو آيا هنوز مثل سابق دوستم داري؟
خودم ميدان از چشمانت افتادم
ولي اينبار بيا و خرده هايم را
ز زير دست و پا وردار
بيا و منتي بگذار
براي من كه دلتنگم