تبليغاتX
هر چی میخوای بگو...
از همه جا و همه چیز
 

 

 

 

چرا دیگر کسی سراغ مارا نمی گیرد.

مگر ما همان عاشقان کوی یار نبودیم که بر سایه سارهر خانه تاجی از 

عشق بر افراشتیم و مثل

مرغکان پر بسته بر در هر خانه تنها به جرم عاشقی داوطلبانه قربانی

شدیم؟

آنگاه که از هر خانه عاشقی بیرون می پرید وبر معشوق غوغا سر می

داد

آنگاه که زینت سنگ فرش هر خیابان تنها اشک و خون بود و درختان از

اشک عشاق سیر آب می شدند

و قد علم می کردند و حال همین درختان مظلوم دیروز درختان تنومند

امروزند که هر کدام خود مامنی

امن برای عشاقند.

حال چه شده که دیگر کسی سراغ مارا نمی گیرد.

کوچه مرده

مرغ به قربانگاه نمی رود

اشکی نمی چکد و درختی پا نمی گیرد

چه شده که همه از هم می گریزند و به جای مهر و عاطفه تخم نفرت و دو

دلی و دورویی در زمین کاشته

می شود؟!!!!!!

مگر ما همان عاشقان و دلدادگان قدیم نیستیم

مگر کوچه همان کوچه نیست

پس چرا دیگر نهال عشقی جوانه نمی زند و اگر هم در این بین نهالی

خودرو بخواهد عرض اندام کند آنرا

ریشه کن می کنند.

نمی دانم تقصیر چیست یا تقصیر کیست ولی این را می دانم که این بی

وفایی از عشق نیست

نه تقصیر عاشق است نه معشوق چرا که قصه دلدادگی همیشه پا بر

جاست.

 

 اینو خودم گفتم چطوره؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 20:53  توسط شادی  | 

برای عشق تمنا كن ولی خوار نشو. برای
 
 عشق قبول كن ولی غرورتت را از دست
 
نده . برای عشق گریه كن ولی به كسی
 
نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی
 
نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند
 
ولی پیمان نشكن . برای عشق جون خودتو
 
بده ولی جون كسی رو نگیر . برای عشق
 
وصال كن ولی فرار نكن . برای عشق
 
زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن . برای
 
عشق بمیر ولی كسی رو نكش . برای
 
عشق خودت باش ولی خوب باش
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 20:46  توسط شادی  | 

آخی من خیلی تنبلم ولی می یام      زوده  زود منتظرم باشید

دوستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 19:58  توسط شادی  | 


و به کدامین گناه حضرت عشق

                          ما را حکم به عاشقی داد ؟؟؟

حکمی که از آن گریزی نبود                       و ما رفتیم و رفتیم

                                   و در این راه فقط   

آه و اشک معشوق!

             شوق دیدن یار... 

                       انتظار و انتظار!!!

                           چشمان به خون نشسته ی معشوق در فراق یار

و دلی زار دیدیم!!!

                                     ولی...

باز هم فرجام نخواستیم و کودکانه اصرار به اجرای حکم کردیم

                 بی خبر از اینکه این اشد مجازات بود...

                                                                    عاشقی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:50  توسط شادی  | 

سلام به همه ی دوستای خوب و گلم. میدونم میدونم خیلی تنبلم و دیر به دیر آپ می کنم ولی خوب ببخشید دیگه قول می دم زود زود بیام خووووب ؟؟؟

به جاش یه دونه از متنایی که خودم نوشتمو میذارم نظر بدین ولی خدایی نظر بدینا که بفهمم بازم به من سر می زنید مرسی دوستتون دارم        شادی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:16  توسط شادی  | 

چراااااااا؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 2:28  توسط شادی  | 

 

Did you know that it's easier to say

what you feel in writing than saying it

to someone in the face? But did you

know that it has more value when

you say it to their face?  


و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيارآسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست

اماارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 0:23  توسط شادی  | 


به جای دسته گل بزرگی که فردا بر قبرم نثار می کنی

امروز با شاخه گل کوچکی یادم کن .....

بجای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی

امروز با تبسم مختصری شادم کن .....

بجای آن متن های تسلیت گویی که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی

امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن ....

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا



اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شود ....

اگر فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ریزم ....

اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه هایم خالی می شوند ....

اگر فکر می کنی که هر لحظه دلم برای بوسه هایت تنگ می شود ....

اگر فکر می کنی که بی تو می میرم ....

بسیار درست فکر کرده ای

خب تو که می دانی نبودنت را تاب نمی آورم

پس بمان ........
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:46  توسط شادی  | 

تو را به دادگاه

                   خواهند کشید

    شاید...    

           به حبس ابد               مجازات شوی  

              جزئیات جنایت تو معلوم نیست

                                       اما اثر انگشتانت را بر روی 

           قلبی شکسته یافته اند.       

                             

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 22:36  توسط شادی  | 

یه روز دوباره همدیگرو می بینیم اونم تو جهنم

هر دوی ما جهنمی شدیم

تو به جرم دزدیدن دل من و

من به جرم اینکه تو رو به جای

خدا می پرستیدم...

      (برای همه ی عاشقایی که مهمون وب لاگ من می شن...)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 19:48  توسط شادی  | 


مطمئن باش ز عشق

               گر زمان بگذارد

                           عشق بی پایان را

                                                      ..شادی..

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 0:32  توسط شادی  | 

از یکی پرسیدن چرا عاشق شدی ؟

گفت سر خریت....

از یکی  پرسیدن تو چرا عاشق شدی ؟

گفت بخاطر زندگی....

اما هیچ کدام نمی دانستند که زندگی

همین خریت هاست.....

(شهاب)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 0:14  توسط شادی  | 

 

  بايد باور کني هميشه همينطور است يکي مي ماند تا

روزها و گريه را 

حساب کند يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد اشک هايت

را پشت پايش

 بريزي رسم روياها همين است که تنها بماني با اندوه

خويش روزها و گريه

ها را به آسمان خالي ات سنجاق کني بايد باور کني که بر

نمي گردد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 23:45  توسط شادی  | 

هر که خوبي کرد زجرش ميدهند هر که

زشتي کرد

اجرش ميدهند باستان کاران تباني کرده اند

عشق را هم

باستاني کرده اند هرچه انسانها طلايي تر

شدند عشق

ها هم موميايي تر شدند اندک اندک

 عشق بازان کم

شدند نسلي از بوزينگان آدم شدند .

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 23:38  توسط شادی  | 

 

عمريست هواي خانه ام بارانيست صد چشمه درون چشم

من زندانيست

درياچه ي خونست که در آن عمريست غرقيم و ز ساحل

شبهي پيدا نيست

آرامش و طوفان همه جا با درياست درياي دل اما

همه جا طوفانيست

ديوانه در اين شهر قدم نگذارد اين شهر که بازار غمش

مجانيست لبريزم

از امواج پريشان احوال اوضاع غم انگيز تنم بحرانيست

پرهاي پرستوي

دلم نمناک است اين نقطه ولی شروع يک ويرانيست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 1:26  توسط شادی  | 

جیرجیرک به خرس گفت:

                          دوستت دارم

خرس گفت: الان وقت ندارم

                        ولی

نمی دانست که عمر جیرجیرک سه روز است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 15:30  توسط شادی  | 

زندگی راباور کن  همانگونه که هست با همه ی دردها و غمهایش با همه ی شادیها و رنجهایش با همه سختیها و غصه هایش  با همه دلفریبیهایش با همه شکستها و پیروزیهایش        و   با همه خاطرات تلخ و شیرنش   و      زندگی را دوست بدار     و     به آن ارزش بده .در تمام مراحل زندگی امیدوار باش  و هر روز را با امید و ایمان به خداوند    و  فردایی بهتر به شب برسان.       اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود.  یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 15:15  توسط شادی  | 

سلام

دوستای خوبم من یه مدت نبودم ولی دوباره اومدم .

راستی خوش اومدم مگه نه...

خوب یه چند نفری از دوستام بیوگرافی منو می خواستن

یه ذرش رو براتون می گم :

شادی ۲۲ سالمه از تهران در حال حاضر دانشجو زبانم...

بسه دیگه راستی من شاید یه چند وقتی دوباره غیبم زد تعجب نکنید 

بر می گردم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 1:42  توسط شادی  | 

در کنج دلم عشق کسي خانه ندارد
کس جاي در اين خانه ويرانه ندارد
دل را به کف هرکه دهم باز پس آرد
کس تاب نگه داري ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرتکش ما نيست
آن شمع که مي سوزد و پروانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نيفتي؟
گفتا: چه کنم دام شما دانه ندارد!
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کني قصه ز اسکندر و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 23:3  توسط شادی  | 

به این فکر نکن که تو برای دنیا یک نفر هستی

                   به این فکر کن که یک نفر هست که تو برایش یک دنیایی

             و

         آن من هستم...     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 3:28  توسط شادی  | 

عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست

                                           تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق

                                        نیم رسوا عاشق اندر ماله خود استاد نیست

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:23  توسط شادی  | 

نظر شما چیه دوست عزیز

عشق یه چیز کور نیست!  عشق باید روشن باشه! عشق اصلا" تو روشنایی جوونه

می زنه!عشق از سر ناچاری نیست! عشق باید خودش یه چاره باشه!

عشق میدون عمل وسیعی لازم داره! عشق زمان لازم داره!

اونی که تو یه جای کوچیک و یه زمان کوتاه به وجود می آد عشق نیست!

اون کسی که می ره تا عاشق بشه به عشق نمی رسه!

عشق باید خودش بیاد!

اون پسر یا دختری که منتظره تا مثلا"عصری از خونه بره بیرون و یکی را ببینه و

تا یکی اومد طرفش عاشق بشه بعد بشینه تو خونه و نوار بذاره و گریه کنه دنبال

عشق نمی گرده! می خواد بازی کنه! می خواد بگه من مثلا"بزرگ شدم! اما این

طوری نیست! باید خیلی چیزا آماده بشه تا یه عشق پا بگیره!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 20:22  توسط شادی  | 

دو خط موازی زاده شدند من اونارو توی کلاس درس روی یک کاغذ کشیدم.

اون وقت دو خط موازی چشماشون به هم افتاد در همون یک نگاه قلبشون تپید ومهر

همدیگروتو سینه جا دادند.

خط اولی نگاه پر معنایی به خط دومی کرد و گفت:

ما می تونیم زندگی خوبی داشته باشیم.

خط دومی از شدت هیجان به خود لرزید .

خط اولی ادامه داد....         و خونه ای داشته باشیم توی صفحه دنج کاغذ.....

من روزا کار می کنم......      می تونم خط کنار یک جاده باریک و متروک باشم....

                یا خط کنار یک نردبون........

خط دومی گفت:منم می تونم خط کنار یک گلدون باشم یک گلدون چهار گوش پر ازگلهای

سرخ......        یا خط کنار یک نیمکت خالی توی یک پارک کوچک و خلوت......    

                               وای چه شاعرانه!!!            

تو همین لحظه معلم فریاد زد:

                                         دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.

و بچه ها تکرار کردند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 1:27  توسط شادی  | 

ای بابا نمی دونم چرا هر کار می کنم اون جوری که می خوام و دوست دارم نمی گذره.

نمی دونم برای همه این جوریه یا فقط شانس منه. به هر حال کاشکی یه طلسم داشتم

تا باهاش اونو رام خودم می کردم و به هر سو می خواستم می کشوندم.

وای ... فکرشو بکن در این صورت من بزرکترین آدم دنیا می شدم چون زمان رو داشتم.

                                                                                                           ـــ شادی ـــ

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 6:10  توسط شادی  | 

خوب امروز می خوام یه کم با هاتون درد دل کنم.

نمی دونم تا حالا پیش اومده یه نفرو دوست داشته باشین اما طرف

خودش روحشم خبر نداشته باشه؟

آره می دونم خیلی سخته ولی خوب ......

نمی دونم آخه چرا جوونای امروز اینجوری شدن   شانس منه دیگه

آخه چرای وقتی یه نفر از کسی خوشش می یاد حرفی نمی زنه و طرفو

می ذاره تو خماری؟ می ترسه؟ خجالت می کشه؟ یا شایدم ...

نمی دونم چرا تو جامعه ما یه دختر نمی تونه به یه پسر بگه دوست دارم

باید زجر این عشق رو تحمل کنه به امید اینکه شاید اون پسره هم ازش

خوشش بیاد تازه بازم ....

ای بابا... 

تنها آرزویم غرق شدن است با اینکه می دانم

هیچگاه در یای چشمانت مرا نمی بلعد.

      (اینو خودم گفتم)

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 3:43  توسط شادی  | 

سلام دوستای خوبم...

قبل از هر چیز ممنونم که نظراتونم برام می فرستین ...  دوست خوبم پیمان خوشحالم که از باز دید کنندگان وب من شدی در ضمن من منتظر نوشته های قشنگت هستم و با کمال میل آنها را در وبم قرار می دم.    

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 3:28  توسط شادی  | 

سلام بچه ها لطفا" نظرتان را در باره این جمله بگین .

با ازدواج مرد روی گذشته اش خط می کشد و زن روی آ ینده اش.

(نظر تو چیه؟؟؟؟؟   آره خودتو می گم....)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 3:16  توسط شادی  | 

عشق در زيبا ترين قالب خود مظهري از ادامه حيات  زندگي و صلح بر روي زمين است.
 بدون عشق نه هستي است و نه زندگي و همه چيز در برهوت پايان مي گيرد.
عشق در طي تاريخ زندگي بشري هرگز دوره و زمان خاصي نداشته و تا ابديت نيز  چنين
  خواهد بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 2:13  توسط شادی  | 

سلام

دوستای خوبم من یه مدتی به خاطر امتحانات نمی تونم مطلب بنویسم ولی یکی از دوستای خوبم این شعر زیبا رو برام فرستاده که من بذارم تو وب لاگم مرسی امین جان و پوزش به خاطر تاخیر در ثبت آن.

تو هم با من نماني
برو ، بگذار بازگردم
دلم ميخواست ميشد با نگاهت قهر ميكردم
برايت مينويسم
آسمان آبيست
دلم تنگست
وچنديست
دارم با خودم ، با عشق مي جنگم
اگر ميشد برايت مينوشتم
روزهايم را
و سهم چشم هايم را
سكوتم را
صدايم را
اگر ميشد براي ديدنت دل دل نمي كردم
اگر ميشد
كه افسار دلم را ول نمي كردم
دلم را مينشانم جاي يك دلتنگيه ساده
كنار اتفاقي كه شبي ناخوانده افتاد
هميشه بت پرستم
بت پرستي سخت وابسته
خدايش را رها كرده
بچشمان تو دل بسته
توهم حرفي بزن
چيزي بگو
هرچند تكراري
بگو آيا هنوز مثل سابق دوستم داري؟
خودم ميدان از چشمانت افتادم
ولي اينبار بيا و خرده هايم را
ز زير دست و پا وردار
بيا و منتي بگذار
براي من كه دلتنگم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 2:16  توسط شادی  | 

وقتي که از خواب چشمانت بيدار مي شوم
نگاه تو لحظه لحظه ذهنم راپر مي کند
تا دوباره به خواب چشمانت فرو روم
من مي خواهم پنجره دلم را به روي تو
بگشايم تا بوي نفسهاي تو فضاي دلم
را آکنده کند و تو خوب مي داني که روزي خواهي آمد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 2:49  توسط شادی  |